تبليغاتX
اشعار سیاوش قمیشی

اشعار سیاوش قمیشی

عشق مجهول

طاقــــت بیار رفیق؛

طاقت بیار میشه شنید/ خندیدن دلخواه رو
تو زنده میمونی رفیق/ طاقت بیار این راه رو
طوفانو پشت سر بذار/ اون سمت ما آبادیه
این زمزمه تو گوشمه/ فردا پر از آزادیه

طاقت بیار رفیق/ دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق/ خورشید پشت ماست
طاقت بیار رفیق/ ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق/ داریم می رسیم

دنیا اگه تاریک شد/ دستهای فانوس و بگیر
با من بیا، با من بیا/ چیزی نمونده از مسیر
سرما و سوز برف رو/ آهسته پشت سر بذار
امروز وقت خواب نیست/ ما با همیم، طاقت بیار

طاقت بیار رفیق/ دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق/ خورشید پشت ماست
طاقت بیار رفیق/ ما هر دو بی کسیم
طاقت بیار رفیق/ داریم می رسیم

طاقت بیار رفیق

طاقت بیار رفیق...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 1:23  توسط سعیده رحمتی  | 

خدا وصیت منو گوش بده نامه مو بخون شاید دیگه من نباشم مواضب عشقم بمون میسپارمش بهت میرم تمام تار و پودمو یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب ساده شو کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایه شو بهش بگه دوستش داره خیلی بده زمونمون خدا سپردمش بهت مواضب عشقم بمون

فردا قراره منو تو از همدیگه جدا بشیم فردا قراره همدم گریه ی بی صدا بشیم، تو کوچه های بی کسی نیستی و پرسه میزنم، آی آدمها نگاه کنین غریب شهرتون منم، یادش بخیر منو تو و یه قلب پاک و بی غرور،حالا چی شد عوض شدی دلت کجاست سنگ صبور، من تو رو عاشق میکنم هر جور شده حتی به زور، کی میخواد فردا تورو از من بگیره؟ کاش خونه ام ویرونه شه آتیش بگیره، ما باید فردا رو از دنیا بگیریم ما اگه از هم جدا بشیم میمیریم، ما باید قدر این روزهارو بدونیم وای اگه فردا بیاد تنها میمونیم.

خدا شاید این عشقی که من میگمو تو نشناسی خیلی دوستش دارم.راستی یادم نره بهت بگم عزیزترین من اونه خدا مهم نیست اما اون نذاری تنها بمونه. بمیرم واسه حق حقش گریه چقدر بهش میاد وقتی که حرصش میگیره میگه از من بدش میاد،اما وقتی آروم میشه میبینه من بغضم گرفت همین دیونه بازیهاش از اول چشمم رو گرفت

حالا که دیگه مجبوریم از همدیگه وداع کنیم بیا به یاد اون روزها همدیگرو دعا کنیم یه وقتی دید دعا گرفت خدا نذاشت جدا بشیم ای وای داره فردا میاد باید دست به دعا بشیم با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم میده ، کی میخواد فردا تورو از من بگیره؟ کاش خونه ام ویرونه شه آتیش بگیره، عزیزم یادت نره دنیا دو روزه، نمیخوام فردا دلت واسم بسوزه، ای خدا حتی اگه دوستم نداره تو میتونی نذاری تنهام بذاره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 12:55  توسط سعیده رحمتی  | 

خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یک بار
تو هم شبیهِ من باش! حسابتُ نگه دار!
ببین که چن تا قرنه تن به اسیری دادی!
دنیات شده شبیهِ سلولِ انفرادی
زنجیرِ شغلُ وامی زنجیرِ قسطِ خونه
مدیرِ هر اداره رییسِ یه زندونه
تا چش رو هم می ذاری می بینی عمر تموم شد!
بین چهارتا دیوار وجودِ تو حروم شد!
چوب خطِ این اسیری دیواراتُ پوشونده
همین روزا می بینی که فرصتی نمونده
قانونِ دنیا حکمی به جز ابد نداره
نذار که حبست کنن پُشتِ میزِ اداره
بذار همه بدونن که خسته ییُ شاکی
لعنت به دفترچه ی قسطُ حسابِ بانکی!
بیرون بیا! خودت باش! تو آدمی نه برده!
همیشه باخته هرکس شکایتی نکرده!
عاشقِ زندگی باش! زندگی شغلُ پول نیست
تو امتحانِ بودن برده بودن قبول نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:27  توسط سعیده رحمتی  | 

دلمُ تو چمدونم می ذارم
گُل دونای گُلمُ برمی دارم
برای ادامه ی این سرنوشت
می رَم از شهرِ فرشته های زشت!
شهری که تو دودِ کینه ها گُمه
لبِ آدماش چه بی تبسمه
توی دست هر دقیقه خنجره
غنچه ی ترانه اینجا پَرپَره
دنبال ِ یه باغ چه ی صمیمی اَم
حسِ بو کردنِ بارونِ بهار
گم شدن تو عطرِ خاکِ بی قرار
برگای تقویمُ اون جا می شمارم
گُلامُ تو خاکِ‌ اون جا می کارم
خاکی اگر چه خاکِ خونه نیست
امّا توش دغدغه ی زمونه نیست!

از غربتی به غربتی وقتشه که سفر کنم!
وقتشه این آواره رُ دوباره در به در کنم!
وقتشه که جا بذارم خاطره های تلخمُ!
وقتشه که از این جا برم! وقتشه که
خطر کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:25  توسط سعیده رحمتی  | 

اگه بارون بگیره تو می رسی
از پس گریه های دلواپسی
منُ می دزدی از این شب سیاه
منُ می بَری به مهمونیِ ماه
نفسم با عطر تو تازه می شه
اسم من از تو پُر آوازه می شه

اگه بارون نگیره دل می میره
باغچه مون رنگِ زمستون می گیره
جای تو خالی می مونه تا ابد
من می مونمُ دقیقه های بَد
دوباره گریه می شینه تو صدام
دوباره کهنه می شن ترانه هام

وقتی بارون می باره رو تنِ کوچه های خیس
رو بخارِ پنجره یه حرفِ تازه بنویس!
بنویس فاصله ها یه روز به آخر می رسن!
بنویس هیچ کسی اندازه
ی ما عاشق نیس!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:24  توسط سعیده رحمتی  | 

خُدا جون! متشکریم که چشم دادی بهمون
واسه گریه کردنُ دیدنِ این دنیای زشت!
مِرسی که پا به ما دادی واسه سگ دوزدنُ
واسه گشتن تو جهنم دنبال راهِ بهشت!

خُدا جون! ممنون از این که دوتا دَس دادی به ما
تا اونا رُ رو به هر مترسکی دراز کنیم!
تا نذاریم زنجیرا توی سیاه چال بپوسن!
تا بتونیم ماشه ی مسلسلا رُ ناز کنیم!

خیلی ممنون که یه جُفت گوش دادی روی کلّه های ماس
که با اون صدای بُمب افکنا رُ گوش بکنیم!
گوش به فرمانِ خبرهای دروغِ رادیو
عشقُ آزادیُ انسانٌ فراموش بکنیم!

آخ که شُکرت-اِی خُدا!-
واسه جهان به این بَدی!
حیف می شد اگه تو دَست
به ساختنش نمی زَدی!

خُداجون! مرسی از این که دلی تو سینه مونه
که می تونیم بزاریم بدزدنش با یه نگاه!
می تونیم دلِ یکی دیگه رُ بازی چه کنیم
می تونیم خیلی راحت به عشق بگیم یه اشتباه!

خُداجون!ممنون که مغزی توی کلّه مون داریم
که می تونه داغیِ تیرِ خلاصُ حِس کُنه!
می تونه سراغِ دنیاهای ممنوعه بره!
می تونه مِس رُ طلا یا که طلا رُ مِس کُنه!

مرسی که زبون به ما دادی برای حرف زدن
تا از این همه مزخرف دنیا رُ پُربکنیم!
تا دهن بند اختراع بشه به لطفِ حرفِ حق
تا بتونیم با زبون از تو تشکر بکنیم!

آخ که شُکرت-اِی خُدا!-
واسه جهان به این بَدی!
حیف می شد اگه تو دَست
به ساختنش نمی
زَدی!
ؤ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:22  توسط سعیده رحمتی  | 

چشم تو دیدم

تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!
یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!
تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!
تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد!

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره، دلم بی قراره
نه شب عاشقانه س، نه رؤیا قشنگه
دلم بی تو خونه، دلم بی تو تنگه
یه فانوسِ مُرده تو برقِ چشامه
بدونِ تو حسرت همیشه باهامه

تو بارون که رفتی، شبم زیرُ رو شُد!
یه بغضِ شکسته رفیقِ گلو شد!
تو بارون که رفتی، دلِ باغ چه پژمرد!
تمامِ وجودم تو آیینه خط خورد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:16  توسط سعیده رحمتی  | 

چنان در خود گرفتارم
كه سكه ست از تو بازارم
چه بد مستي ز من سرزد
كه رونق رفته از كارم
نه ميري از سرم بيرون
نه خوشحالم تو رو دارم
چنان در خود به گردانم
كه افتد از نفس جانم
چنان افتان و خيزانم
به باغ برگ ريزانم
كه غرق اشك ريزانم
به دوري از عزيزانم
تو را قسم به قرآنم
گمم كن در پي عالم

چنان در عشق تو گيرم
كه من بي جرم و تقصيرم
چنان در عشق تو گيرم
كه من بي جرم و تقصيرم
به تير غيب دلگيرم
چو سرو ايستاده ميميرم
چنان از جان و دل سيرم
كه دل را پس نمي گيرم

چنين بيچاره ي خويشم
كه دل هم رفته از پيشم
سپهسالار عاشق كش
تويي در مذهب و كيشم
چنان از اصل خود دورم
كه من آواره مشهورم
حرام نسل مجبورم
در اين ظلمت چه پرنورم
چنان در عشق تو گيرم
كه من بي جرم و تقصيرم
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:49  توسط سعیده رحمتی  | 

ای که با حسرت به دنیا، آمدی حرفی‌ بدانی‌
آمدی عمری بمانی،‌ حسرت آلود
این دو روز عمريست که مونده
امروز و دیروز و فردا
آمدی عمری بمانی‌، حسرت آلود
این همون عمر منه
عمر بی حرف منه
آمدم عمری بمانم، حسرت آلود
این همون عمر منه
عمر بی حرف منه
آمدم عمری بمانم، حسرت آلود

ای که با حسرت به دنیا، آمدی حرفی‌ بدانی‌
آمدی عمری بمانی،‌ حسرت آلود
این دو روز عمريست که مونده
امروز و دیروز و فردا
آمدی عمری بمانی‌، حسرت آلود
این همون عمر منه
عمر بی حرف منه
آمدم عمری بمانم، حسرت آلود
این همون عمر منه
عمر بی حرف منه
آمدم عمری بمانم، حسرت آلود
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:30  توسط سعیده رحمتی  | 

 سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرور رو تو چشمات شکستم
واسه من که برعکس کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه ...
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 15:14  توسط سعیده رحمتی  |