X
تبلیغات
متن آهنگ های سیاوش قمیشی

متن آهنگ های سیاوش قمیشی

عشق من

شبانه 2(فرهاد مهراد)شاعر: احمد شاملو

یه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب

منو می‌بره ، کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه

دره به دره ، صحرا به صحرا
اون­جا که شبا ، پشت بیشه‌ها

یه پری می‌آد ، ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره ، تو آب چشمه ، شونه می‌کنه ، موی پریشون

یه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب

منو می‌بره
ته اون دره

اون‌جا که شبا
یکه و تنها

تک درخت بید
شاد و پرامید

می‌کنه به ناز
دستشو دراز

که یه ستاره ، بچکه مثل ، یه چیکه بارون
یه جای میو‌ش ، سر یه شاخش ، بشه آویزون

یه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب

منو می‌بره از توی زندون
مثل شب‌پره با خودش بیرون

 

می‌بره اون‌جا
که شب سیا

تا دم سحر
شهیدای شهر

با فانوس خون

جار می‌کشن

 

تو خیابونا
سر میدونا

 

عمو یادگار ، مرد کینه‌دار
مستی یا هوشیار ، خوابی یا بیدار

مستیم و هوشیار ، شهیدای شهر
خوابیم و بیدار ، شهیدای شهر

آخرش یه شب ، ماه می‌آد بیرون
از سر اون کوه ، بالای دره ، روی این میدون ، رد می‌شه خندون

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 19:7  توسط سعیده رحمتی 

سقف(فرهاد مهراد)شاعر: ایرج جنتی عطایی

تو فکر یک سقفم ، یک سقف بی­روزن

یک سقف پابرجا ، محکم­تر از آهن

 

سقفی که تن­پوش هراس ما باشه

تو سردی شب­ها لباس ما باشه

 

سقفی اندازه­ی قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف آئینه­ها واسه پیچیدن بوی اطلسی

 

زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می­گم

از تو و از خواستن تو می­گم و دوباره می­گم

 

زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه می­گیرم

گم می­شم تو معنی تو معنی تازه می­گیرم

 

سقفمون افسوس و افسوس ، تن ابر آسمونه

 یه افق یه بی­نهایت ، کم­ترین فاصلمونه

 

تو فکر یک سقفم ، یک سقف رویایی

سقفی برای ما ، حتی مقوایی

 

تو فکر یک سقفم  ، یک سقف بی روزن

سقفی برای عشق ، برای تو و من

 

زیر این سقف اگه باشه می­پیچه عطر تن تو

لختی پنجره­هاشو می­پوشونه پیرهن تو

 

زیر این سقف خوبه عطر خود­فراموشی بپاشیم

آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 19:2  توسط سعیده رحمتی 

کودکانه(فرهاد مهراد)شاعر:شهیار قنبری

بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره­ی نو

بوی یاس جانماز ترمه­ی مادربزرگ

 

با اینا زمستونو سر می­کنم

با اینا خستگیمو در می­کنم

 

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه­ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده­ی لای کتاب

 

با اینا زمستونو سر می­کنم

با اینا خستگیمو در می­کنم

 

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته­های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه­ها

 

با اینا زمستونو سر می­کنم

با اینا خستگیمو در می­کنم

 

عشق یک ستاره ساختن با دلک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه­های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

 

با اینا زمستونو سر می­کنم

با اینا خستگیمو در می­کنم

 

بوی باغچه ، بوی حوض ، عطر خوب نظری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

 

با اینا زمستونو سر می­کنم

با اینا خستگیمو در می­کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 18:54  توسط سعیده رحمتی 

شبانه (فرهاد مهراد)شاعر: احمد شاملو

 کوچه‌ها باریکن ، دکونا بستس
خونه‌ها تاریکن ، طاقا شکستس

از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده می‌برن کوچه به کوچه

نگاه کن مرده‌ها به مرده نمی­رن
حتی به شمع جون‌سپرده نمی­رن

شکل فانوسی­یَن که اگه خاموشه
واسه نفت نیست هنوز یه عالم نفت توشه

جماعت من دیگه حوصله ندارم
به خوب امید و از بد گله ندارم

گر چه از دیگرون فاصله ندارم
کاری با کار این قافله ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 18:47  توسط سعیده رحمتی 

هفته­ی خاکستری(فرهاد مهراد)شاعر:شهیار قنبری

شنبه روز بدی بود ، روز بی­حوصلگی
وقت خوبی که می‌شد ، غزلی تازه بگی

ظهر یک‌شنبه‌ی من ، جدول نیمه ‌تموم
همه خونه‌هاش سیاه ، روی خونه جغد شوم

صفحه‌ی کهنه‌ی یادداشتای من ، گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو می‌گه که چشم من ، تو نخ ابره که بارون بزنه

 

آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

غروب سه‌شنبه خاکستری بود ، همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از این‌جا برو ، اما موش خورده شناسنامه‌ی من

عصر چهارشنبه‌ی من ، عصر خوش­بختی ما
فصل گندیدن من ، فصل جون‌سختی ما

روز پنج‌شنبه اومد ، مثل سقائک پیر
رو نوکش یه چیکه آب ، گفت به من بگیر بگیر

جمعه حرف تازه‌ای برام نداشت

هر چی بود پیش‌تر از این‌ها گفته ‌بود

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 18:42  توسط سعیده رحمتی 

آوار(فرهاد مهراد)شاعر:شهیار قنبری

تو هم با من نبودی مثل من با من

و حتی مثل تن با من

 

تو هم با من نبودی آن­که می­پنداشتم باید هوا باشد

و یا حتی گمان می­کردم این تو باید از خیل خبرچینان جدا باشد

 

تو هم از ما نبودی آنکه ذات درد را باید صدا باشد

و یا با من چونان همسفره­ی شب باید از جنس من و عشق و خدا باشد

 

تو هم مومن نبودی بر گلیم ما و حتی در حریم ما

ساده­دل بودم که می­پنداشتم دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد

 

تو هم با من نبودی یار ای آوار

ای سیل مصیبت­بار

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 18:37  توسط سعیده رحمتی 

جمعه(فرهاد مهراد)شاعر:شهیار قنبری

توی قاب خیس این پنجره‌ها
عکسی از جمعه‌ی غمگین می‌بینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین می‌بینم

داره از ابر سیاه خون می‌چکه
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه

نفسم درنمی‌آد

جمعه‌ها سرنمی‌آد
کاش می‌بستم چشامو

این ازم برنمی‌آد

داره از ابر سیاه خون می‌چکه
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه

عمر جمعه به هزار سال می‌رسه
جمعه‌ها غم دیگه بیداد می‌کنه
آدم از دست خودش خسته می‌شه
با لبای بسته فریاد می‌کنه

داره از ابر سیاه خون می‌چکه
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه

جمعه وقت رفتنه

موسم دل ‌کندنه
خنجر از پشت می‌زنه

 اون که همراه منه

داره از ابر سیاه خون می‌چکه
جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 18:30  توسط سعیده رحمتی 

آئینه(فرهاد مهراد)شاعر:اردلان سررفراز

می‌بینم صورتمو تو آئینه

با لبی خسته می‌پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می‌خواد

اون به من یا من به اون خیره شدم

باورم نمی­شه هر چی می­بینم

چشامُ یه لحظه رو هم می­ذارم
به خودم می‌گم که این صورتکه

می‌تونم از صورتم ورش دارم

می‌کشم دستمو روی صورتم

هر چی باید بدونم دستم می‌گه
منو توی آئینه نشون می‌ده

می‌گه این تویی نه هیچ­کس دیگه

جای پاهای تموم قصه‌ها

رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها
مونده روی صورتت تا بدونی

حالا امروز چی اَزَت مونده به جا

آئینه می‌گه تو همونی که یه روز

می‌خواستی خورشیدُ با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده

داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری

می‌شکنم آئینه رو تا دوباره

نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه
آئینه می‌شکنه هزار تیکه می‌شه

اما باز تو هر تیکش عکس منه

عکسا با دهن­کجی به‌هم می‌گن

چشم امّیدُ بِبُر از آسمون
روزا با هم­دیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی می‌دن تمومشون

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 18:23  توسط سعیده رحمتی 

گنجشگک(فرهاد مهراد)شاعر:فولکلوریک

گنجیشکک اشی­مشی

لب بوم ما نشین

 

بارون می­آد خیس می­شی

برف می­آد گوله می­شی

 

می­افتی توحوض نقاشی

خیس می­شی گوله می­شی

 

کی می­گیره ، فراش باشی

کی می­کشه ، قصاب باشی

 

کی می­پزه ، آشپز باشی

کی می­خوره ، حاکم باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 18:15  توسط سعیده رحمتی 

رباعیات(فرهاد مهراد)شاعر:ابوسعید ابوالخیر

هرچند ز کار خود خبردار نیم
بیهوده تماشاگر گل­زار نیم

بر حاشیه‌ی کتاب چون نقطه‌ی شک
بی­کار نیم اگر­ چه در کار نیم

* * *


امروز در این شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی

آن ­کس که خریدار بدو رایم نی
وآن­ کس که بدو رای خریدارم نی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 18:10  توسط سعیده رحمتی